سفارش تبلیغ
صبا ویژن

کلام ناب اسلامی
ثامن تم
طراح قالب
ثامن تـــم

در روز عید غدیر، رسول خدا صلى الله علیه و آله بر سر امیر المؤمنین علیه السلام عمامه بستند، و این قضیه به جهت خصوص انتصاب او به مقام خلافت و امامت و ولایت بوده است، زیرا در این روز صاحب خلافت براى رسول خدا معین و مشخص شد، و عنوان امارت و حکومت و خلافت مقام نبوت و حمل اعباء ولایت بدو سپرده شد، و طبعا باید در آن روز تاجگذارى کرد، و لیکن نه مانند تاجگذارى شاهان جائر و سلاطین جابر، که از اشک چشم ارامل و ایتام، و بیوه‏ زنان، و خون دل اطفال یتیم و محرومان، عقیق و یاقوت و در و برلیان ساخته، و بر کلاه زرین خود مى‏ نهند. ادامه مطلب...

پنج شنبه 94/10/17 .:. 3:36 صبح .:. خادمة الزهراء نظرات ()

بارى عمامه در عرب، یک نوع لباس محترم و معظمى بوده است که اشراف و بزرگان آنها بر سر مى‏ نهادند، و به منزله تاجى بوده است که ملوک پارس بر سر مى‏ نهادند.

ابن اثیر جزرى مجد الدین، در حدیث قتاده آورده است که:

رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده است:

العمائم تیجان العرب «عمامه‏ ها، تاجهاى عرب است».

آنگاه در شرح و تفسیر این عبارت گفته است: تیجان جمع تاج است، و آن عبارت است از چیزى که براى شاهان از طلا و جواهر مى‏ ریزند. و معناى این که بگوئى: و قد توجته این است که: من تاج را بر او نهادم. و مراد و مقصود رسول خدا از این کلام آن است که عمامه براى عرب، به منزله تاج است براى پادشاهان، چون عرب‏ها غالبا در بیابان که هستند، یا سر برهنه هستند، و یا قلنسوه بر سردارند، و عمامه در میان آنها کم است. [1]

و سیوطى در «جامع الصغیر» آورده است که رسول خدا صلى الله علیه و آله گفته است:

العمائم تیجان العرب، فاذا وضعوا العمائم وضعوا عزهم. [2]

 «عمامه‏ ها، تاجهاى عرب مى ‏باشند، و بنابراین هر وقت آنها را کنار بگذارند، عزت خود را کنار زده‏ اند».

سیوطى این روایت را از امیر المؤمنین علیه السلام روایت کرده‏ است، و آنرا حدیث صحیح شمرده است.

و عبد الرؤوف مناوى در حاشیه «جامع الصغیر» آورده است که: رسول خدا فرمود:

العمائم تیجان العرب اذا وضعوها وضع الله عزهم. [3]

 «عمامه‏ ها، تاجهاى عرب هستند، و چون آن تاج‏ها را کنار بگذارند، خداوند عزت آنها را کنار مى‏زند».

و زبیدى در «تاج العروس» گوید: تاج به معناى اکلیل است، و به معناى نقره و عمامه آمده است، و در این قسم که به معناى عمامه آید از باب تشبیه است، و جمع آن تیجان و اتواج آید. و عرب عمامه را تاج نام مى ‏نهد. و سپس حدیث رسول الله را آورده و آنچه را که ما در اینجا از جزرى در نهایه ذکر کردیم، آورده است، آنگاه گفته است: و توجه، اى سوده و عممه یعنى او را رئیس و سید نمود و عمامه بر سرش نهاد. [4]

و نیز زبیدى در ماده عمم گوید: و عمامه با کسره، عبارت است از مغفر و بیضه [5] که با لفظ عمامه از آن دو چیز بطور کنایه آورده مى‏ شود. شیخ ما گفته است که: بعضى از شارحین کتاب شمایل، با فتحه ذکر کرده‏ اند، و آن غلط است. و اصل معناى آن چیزى است که بر سر مى‏ پیچند، و جمع آن عمآئم، و عمام با کسره آید. تا آنکه گوید:

و از باب مجاز است که عمم با ضمه به معناى سیادت یافته و آقا شده استعمال نمایند، به عنایت آنکه تاجهاى عرب عمامه‏ هاست. و هر گاه در لغت عجم درباره تاجگذارى ماده تاج استعمال شود، در بین عرب مى‏ گویند: عمامه بر سر بسته‏ است. و شاعر گوید: و فیهم اذ عمم المعمم.

و هر گاه عرب بخواهند کسى را به عنوان سیادت و پیشوائى تعیین کنند، بر سر او عمامه حمرآء (قرمز رنگ) مى‏ بندند، و پارسیان چون به شاهان خود تاج گذارند بدان متوج گویند، همچنانکه عرب معمم گوید: و عمم راسه یعنى بر سر او عمامه بست مانند عم با ضمه. [6]

و شیخ شبلنجى گوید: از جمله لقب‏ هاى رسول خدا صلى الله علیه و آله صاحب التاج است، و مراد از تاج در اینجا عمامه است، چون همانطور که در حدیث وارد شده است العمآئم تیجان العرب. [7]

و بر همین قاعده و اصل بود که رسول خدا صلى الله علیه و آله در روز غدیر على بن أبى طالب را پس از آنکه به ولایت منصوب کرد، و من کنت مولاه فعلى مولاه فرمود و او را با لقب امیر المؤمنین نام نهاده و به سمت امارت آنان منصوب نمود، و فرمود تا اصحاب و زنان خود به او با لفظ امارت به السلام علیک یا امیر المؤمنین سلام کنند و تهنیت گویند، او را با عمامه که هیئت مخصوصى است و حکایت از جلال و عظمت مى‏کند، معمم نمود، و بدین تاج متوج ساخت و به این اکلیل مکلل فرمود، و با دست مبارک خود عمامه سحاب را بر سرش بست، و در آن مجتمع عظیم بدین عمل نشان داد که: او داراى امارت و ولایت و حکومتى است، همانند خود رسول اکرم صلى الله علیه و آله و سلم با این تفاوت که رسول خدا اصل است و او فرع، و او قائم مقام و جانشین پس از اوست.

شیخ الاسلام حموئى پس از بیان دو روایت درباره غدیر خم، و آوردن اشعار حسان بن ثابت، با سند متصل خود از ابو راشد از على بن أبى طالب علیه السلام روایت کرده است که قال: قال رسول الله: ان الله ایدنى یوم بدر و حنین بملائکة معتمین هذه العمامة. و العمامة [هى‏] الحاجز بین المسلمین و المشرکین قاله علیه السلام لعلى لما عممه یوم غدیر خم بعمامة سدل طرفها على‏ منکبه. [8]

 «رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: خداوند در روز غزوه بدر، و غزوه حنین، با فرشتگانى که بدین عمامه معمم شده بودند مرا یارى کرد، و عمامه حد فاصل میان مسلمین و مشرکین است.

این گفتار را رسول خدا به على علیه السلام در حالى گفت که در روز غدیر خم، او را به عمامه‏اى که طرف آن را بر دوش على انداخته بود معمم کرد».

و نیز حموئى با سند متصل دیگر از احمد بن عیسى بن عبد الله معروف به ابى طاهر، از پدرش از جدش از حضرت جعفر بن محمد علیهما السلام روایت کرده است که گفت:

حدثنى ابى عن جدى:

ان رسول الله صلى الله علیه و آله عمم على بن أبى طالب علیه السلام عمامته السحاب، فارخاها من بین یدیه و من خلفه، ثم قال: اقبل فاقبل ثم قال [له‏]: ادبر فادبر [ف‏] قال: هکذا جائتنى الملائکة. [9]

 «روایت کرد براى من پدرم، از جدم که: رسول خدا صلى الله علیه و آله على بن أبى طالب را با عمامه سحاب خود معمم نمود، و دو طرف آن را از جلو و پشت آویزان کرد، و پس از این به او گفت: رو بیاور! على رو آورد. و سپس گفت: پشت کن! على پشت کرد. رسول خدا صلى الله علیه و آله گفت: این طور ملائکه به نزد من آمدند».

و از حافظ دیلمى از ابن عباس آمده است که

قال: لما عمم رسول الله صلى الله علیه و آله علیا بالسحاب، قال له: یا على! العمائم تیجان العرب.

 «چون رسول الله صلى الله علیه و آله على را به عمامه سحاب عمامه بست، به او گفت: اى على عمامه تاج عرب است».

و از ابن شاذان، در «مشیخه» او از على بن أبى طالب آمده است که:

ان النبى صلى الله علیه و آله عممه بیده فذنب العمامة من ورآئه و من بین یدیه ثم قال له‏ النبى صلى الله علیه و آله: ادبر فادبر. ثم قال له: اقبل فاقبل.

و اقبل على اصحابه فقال النبى صلى الله علیه و آله: هکذا تکون تیجان الملائکة.

 «رسول خدا صلى الله علیه و آله با دست خود عمامه بر سر على بن أبى طالب بست، و براى آن عمامه، دو دنباله، یکى را از پشت، و دیگرى را از پیش رو قرار داد، و سپس فرمود: پشت کن! على پشت کرد. و پس از آن فرمود: رو کن! على رو کرد.

رسول خدا رو به اصحاب خود نموده و گفت: تاجهاى ملائکه اینگونه است».

و حافظ ابو نعیم در کتاب معرفة الصحابة و محب الدین طبرى در الریاض النضرة از عبد الاعلى بن عدى نهروانى روایت کرده است که:

ان رسول الله صلى الله علیه و آله دعا علیا یوم غدیر خم فعممه و ارخى عذبة العمامة من خلفه.

 «رسول خدا صلى الله علیه و آله على را در روز غدیر خم فرا خواند، و عمامه بر سرش بست، و کنار عمامه را از پشت سرش آویخت».

 

و این روایت را علامه زرقانى در «شرح المواهب» آورده است. [10]

__________________________________________________

__________________________________________________

 [1] «النهایة»، ماده توج، ج 1، ص 199.

 [2] «جامع الصغیر» طبع چهارم، جلد دوم، ص 70 و «کنز العمال» ج 19 ص 222.                  

 [3] «کنوز الحقایق فى حدیث خیر الخلائق» که در هامش «جامع الصغیر» سیوطى طبع شده است، طبع چهارم، حرف العین، ص 21.

 [4] «تاج العروس»، ماده توج، ج 2، ص 12.

 [5] مغفر، کلاه بافتگى است از حلقه‏هاى فولاد که همچون شب کلاه، رزمندگان در زیر کلاه و قلنسوه خود مى‏گذارند. و بیضه با فتحه باء به معناى کلاه‏خود است.                      

 [6] «تاج العروس»، ماده عمم، ج 8، ص 410.

 [7] «نور الأبصار»، ص 25.                     

 [8] «فرائد السمطین»، ج 1، باب 12، ص 75 و ص 76 حدیث شماره 41 و 42.

 [9] «فرائد السمطین»، ج 1، باب 12، ص 75 و ص 76 حدیث شماره 41 و 42.

 [10] الغدیر، ج 1، ص 291.

 امام شناسى، ج‏9، ص:285 تا 290


چهارشنبه 94/10/16 .:. 7:26 عصر .:. خادمة الزهراء نظرات ()

رسول خدا صلى الله علیه و آله عمامه بر سر مى ‏گذاشتند، و گاهى نیز کلاه قلنسوه [1] و یا برطله [2] بر سر داشتند. و بهترین سربند ایشان عمامه بوده است که از آن تحسین مى‏ کرده‏ اند، و آن را تاج فرشتگان و تاج عرب مى‏ شمردند.

مجلسى در «بحار الانوار» گوید: بعضى اوقات آن حضرت قلنسوه بر سر مى ‏گذاشتند و به روى آن عمامه مى ‏بستند، و بعضى اوقات قلنسوه بدون عمامه بر سر داشتند، و بعضى اوقات عمامه بدون قلنسوه مى‏ بستند، و گاهى برطله بر سر مى‏ گذاشتند، و گاهى قلنسوه تیهیه یمنیه، و گاهى قلنسوه سفید مصریه (مضربه نسخه بدل) و گاهى در جنگ‏ها قلنسوه‏اى که در دو طرف آن مانند دو گوش آویزان بود، بر سر داشتند. و گاهى آن قلنسوه از جنس ساج [3] سبز رنگ بود.

چه بسا رسول خدا قلنسوه را از سر بر مى‏ داشت، و او را به عنوان حاجز و حجاب در مقابل خود قرار مى‏ داد و نماز مى‏ خواند. [4]

و در بسیارى از اوقات آن حضرت عمامه برسرداشت از جنس خز سیاه‏ رنگ، چه در سفرهایش و چه در غیر آن، و آن عمامه را بر سر خود مى ‏پیچید. و چه بسا عمامه نداشت و دستمالى را بر سر خود و یا بر پیشانى خود مى‏ بست، و بسیار دیده مى ‏شد که آن حضرت دستمال بر سر و یا پیشانى خود بسته است.

و یک عمامه ‏اى داشت که آن را بر سر خود مى‏ بست، و نام آن سحاب بود. پس آن را بر سر على بست، و به او بخشید که دیگر عمامه على بود. و چه بسا على با آن عمامه بیرون مى‏ آمد، و پیغمبر صلى الله علیه و آله مى ‏گفت:

اتاکم على فى السحاب یعنى على با عمامه سحاب به سوى شما آمد!

و عائشه گفت: رسول خدا صلى الله علیه و آله جبه پشمین در تن مى‏ کرد و عمامه پشمین بر سر مى‏ بست، و سپس از منزل بیرون مى ‏رفت و براى مردم خطبه مى‏ خواند برفراز منبر.

و من هیچکدام از خلائق را ندیده ‏ام که خدا آفریده است، از او نیکوتر در آن لباس و عمامه. [5]

________________________________________________

 [1] قلنسوه و قلنسیة نوعى است از کلاههاى سر، که به شکلهاى مختلف است. و جمع آن قلانس و قلانیس و قلاس و قلاسى آید.

 [2] برطل بر وزن قنفذ و اردن نوعى از قلنسوة مى‏باشد، و برطلة چیزى است که بر سر میگذاشتند و مانع از تابش آفتاب بود.

 [3] ساج درختى است بزرگ، و چوب آن از سخت‏ترین اقسام چوب است.

 [4] این مطالب را در «کنز العمال»، ج 7، ص 72 و ص 73. از طبع دوم، حیدرآباد سنه 1378، آورده است.                   

 [5] «بحار الانوار»، طبع کمپانى ج 6، ص 155، و طبع حروفى، ج 16، ص 250 و ص 251، از کتاب نبوت نقل کرده است که از انس بن مالک روایت مى‏کند.

  امام شناسى، ج‏9، ص: 283تا284


چهارشنبه 94/10/16 .:. 5:20 عصر .:. خادمة الزهراء نظرات ()

از هر جهت رسول خدا، الگو و نمونه بارز و شاخص و قابل تأسّى نیکوست، چه در امور دنیوى و چه اخروى، چه ظاهرى و چه باطنى، چه فردى چه اجتماعى، چه در لباس و مسکن، و چه در غذا و خوراک، و چه در نکاح و امور زناشوئى، و چه در جنگ و صلح.

ادامه مطلب...

سه شنبه 94/10/8 .:. 6:53 عصر .:. خادمة الزهراء نظرات ()

پیامبر اکرم«صلی الله علیه و آله و سلم» هنگامی که به دنیا آمد، پدرش ازدنیا رفته بود، و جدش عبدالمطلب از او سرپرستی کرد، وقتی که به شش سالگی رسید مادرش از دنیا رفت. و وقتی هشت ساله شد،جدش عبدالمطلب نیز ازدنیا رفت.

 

هنگـامیکـه حضـرت محمـد«صلی الله علیه و آله و سلم» متولـدشـد، در آن زمـان رسـم بـودکـه زنهـا از اطراف مکـه به مکه می آمدنـد تـاکـودک شیرخواری را پیـدا کننـد و بـا خود ببرنـد و به او شـیر بدهنـد و در برابر آن از صاحب کودک مزدی دریافت نماینـد و به این وسـیله زنـدگی خود را تاءمین نماینـد.

 

یکی از بانوان پاک و مهربان به نام حلیمه سـعدیه که ازخانواده بادیه نشـین و دامـدار بود ، به مکه برای همین کار آمـده بود . ولی کودکی در مکه نیافت و ناامیـد به سوی خانه اش باز میگشت ، عبـدالمطلب در راه او را دیدو به اوگفت: ( فرزند نوزادی دارم به او شـیر بده ) .

 

حلیمه بر اساس قراردادی پیشـنهاد عبدالمطلب را پذیرفت و محمد را از او گرفت و بـا خود به سوی بـادیه اش برد.

ادامه مطلب...

سه شنبه 94/10/8 .:. 3:41 عصر .:. خادمة الزهراء نظرات ()

درمکه هنگامی که پیامبر«صلی الله علیه و آله و سلم»دیـده به جهان گشود، یکی از یهودیان آگاه، درمکه نزد، بزرگان قریش (که از سران مکه بودند) آمد،و با تعجب گفت:

آیا امشب، درمیان شما کودکی به دنیا آمده است؟

پاسخ دادند: نه.

یهودی گفت : پس او در فلسـطین به دنیا آمـده که نامش احمـد است و از نشانه های او اینکه خالی به رنگ ابریشم خاکستری، در بین شانه هایش قرار دارد .

قریشـیان متفرق شدنـدو به جسـتجو پرداختنـد. دریافتنـدکودکی درخانه عبـداالله بن عبدالمطلب به دنیا آمده است ،جریان را به دانشـمند یهودی گفتند، یهودی خود را به آن کودک رسانید،کودک را از مادرش آمنه گرفت ،سـپس بین شانه اش را دیـد، ناگاه بیهوش شـد. هنگامیکه به هوش آمد،حاضـران از یهودی پرسـیدند:چراحالت دگرگون شد؟

او در پاسـخ گفت : ( مقام نبوت تا روز قیامت از بنی اسـرائیل بیرون رفت ،سوگنـد به خـدا ، این کودک همان پیامبر «صلی الله علیه و آله و سلم» است که بنی اسـرائیل را به هلاکت میرسانـد) .

قریشـیان از این مژده شادمان شدنـد. یهودی به آنها گفت:

(سوگنـد به خدا ، این نوزاد ، آنچنان به شـما عظمت و آبرو می بخشـد،که عظمت شـما در همه جای دنیا ، به زبان مردم میافتد) .

ابوسـفیان که در آنجا بود، گفت: او به طائفه مضر (که خودش از آن طایفه بود ) عظمت می بخشد.

کحل البصر،صفحه:27


سه شنبه 94/10/8 .:. 12:38 صبح .:. خادمة الزهراء نظرات ()

بابا!

فاطمه کیست؟!

دخترم!

او را نه از من،

که از «او» بایدت شنید!

«او»؟!

او کیست؟ بابا!

دخترم!

او، هموست،

که از اوست،

و با او،

همه چیز، همه کس،

همه جا، همه حال!

و هر جامد،

و جنبنده،

دلش، به دنبالش!

و جویای کویش،

و پویای راهش،

و گویایش، ثناء را!

بابا!

نکند «خدا» ی را می‏گویی؟!

آری، دخترم!

خدای را می‏گویم!

«او»!

از فاطمه می‏گوید؟!

آری، دخترم! او، می‏گوید این را:

آن زمانی که

زمان یاد ندارد، چه زمان،

در مکانی که

مکان یاد ندارد، چه مکان،

نه «شبی» بود،

نه «روزی»

و نه «چرخی»

نه «جهان»

نه «پری» بود

نه «جبریل»

و نه «دوزخ»

نه «جنان»

دل من در پی یک واژه بی «خاتمه» بود

اولین واژه که آمد به نظر «فاطمه» بود

ز طفیل «گِلِ» او

ساخته ‏ام

«دنیا» را

جبرئیل و فلک و آدم و هم حوا را

ز ازل،

تا به ابد،

هر چه و هر کس هستند،

همه مدیون رخ «فاطمه» من هستند

در میان

همه آثار

که از من برجاست

همه‏ ی دار و ندارم،

گل روی زهراست! 

بابا!

آنچه گفتی، همه زیبا،

همه نغز،

اما،

من، نتوانم فهمید!

دخترم!

نه تو،

که «من»،

و «همه»،

در این «وادی»،

چونان «تو»،

«طفلان» رهیم!

فاطمه واژه بی خاتمه:ص32تا35


جمعه 93/12/22 .:. 10:32 عصر .:. خادمة الزهراء نظرات ()
.:. کدنویسی : وبلاگ اسکین .:. گرافیک : ثامن تم .:.
درباره وبلاگ

امکانات وب


بازدید امروز: 20
بازدید دیروز: 94
کل بازدیدها: 117292